نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

اولين شبي كه با هم رفتيم بيرون

نيكا كوچولوي مامان روز يكشنبه 13 مرداد ماه 27 روزه بودي كه بابايي من و شما را براي صرف شام به رستوران دعوت كرد. واااااااااااااااااااااي كه چقدر خوش گذشت، همه چيز خوشمزه بود آخه عزيزم اولين شام سه نفره بود كه با هم بيرون مي خورديم، قربونت برم هر كس كه تو رستوران بود و شما را ميديد بهت لبخند ميزد. دست بابايي هم درد نكنه. ...
18 شهريور 1392

اولين زیارت

سلام دختر نازم روز 5شنبه 17 تير 92 شب عيد فطر بود كه من و تو و بابايي به همراه باباحاجي و مامانجون رفتيم به زيارت شاه عبدالعظيم. عروسكم اين زيارت براي من و بابايي با زيارت هاي ديگه خيلي فرق داشت آخه اين اولين باري بود كه به همراه تو به زيارت رفتيم. راستي عسلم اين اولين عيدي بود كه تو در كنارمون بودي. زيارت قبول عزيز دلم دختر پاك و معصومم زندگي با تو خيلي خيلي لذت بخشه اينو هرچي دارم ميرم جلوتر مي فهمم. اميدوارم اين لذت نصيب همه بشه. ...
18 شهريور 1392

اولين پارک

من و تو و بابايي به همراه باباحاجي و مامان جون و محدثه جوني و عمه جوني و عمو محمود رفتيم پارك.   مامان جون دستش درد نكنه تدارك همه چيز رو ديده بود. اين پارك هم با وجود تو بياد ماندني ترين پارك زندگيمون شد قند عسلم ان شاالله زودتر بزرگ بشي و بازي كردنت با محدثه را ببينم. ...
30 مرداد 1392

شبهای قدر

خداوند بزرگ ماه مبارك رمضان را و از آن ميان، شبهاي قدر را براي عبادت بندگانش برگزيد. شب قدري كه هيچ شبي به برتري و عظمت آن نمي رسد.شب قدري كه خداوند از هزار ماه برتر و عزيزش دانسته است شبهايي كه كناه بندگانش را محو و نابود مي كند. بله دخترم خدارو شكر امسال من و بابايي شبهاي قدر را در كنار تو گذرانديم و سعادت داشتيم كه شب نوزدهم و بيست و يكم را به هيئت بريم، فرشته مهربونم امسال تو هم در آغوش بابايي با دستان پر مهرش كه قرآن را بر سرت گذاشته بود شب زنده داري كردي. راز و نيازت قبول ...
30 مرداد 1392

پاگشا کردن عمه جونی

گلک مامان چند روز بعد از خونه بابا حاجی، عمو محمود و عمه جونی زحمت کشیدن برای افطاری ما رو دعوت کردن و به عنوان پاگشا هم از طرف محدثه جونی یک سرهمی خوشگل به شما هدیه دادن. اینم عکس شما خونه عمه جونی ...
18 مرداد 1392

اولین حمام دخترم

جوجو کوچولوی مامان فردای روزی که اومدیم خونمون مامان جون و مامان معصوم زحمت کشیدن و شما رو به حمام بردن من و بابایی که خیییییییییییییییییییلی ذوق کردیم. عمه جونی هم کلی ازت عکس گرفت، اينم يكيش. ...
18 مرداد 1392

جوجو ما به دنیا اومد

نی نی ما یکشنبه 92/4/16 ساعت 6:05 صبح به دنیا اومد. چند دقیقه بعد از به دنیا آمدن شما از آخرین باری که مامانی اومد مطلب گذاشت چند ماهی میگذره اون موقع شما تو دلش بودی. یه چند باری خواستیم بیایم عکس سه بعدی بزاریم و از حالو روزمون بنویسیم از سیسمونی بگیم وقت نشد. ولی الان خلاصه اون چند ماه و برات میگم. بعد از محرم91 بود متوجه شدیم که ما هم داریم نی نی دار میشیم البته مامانی توچند تا پست برات نوشته بعد از اولین سونوگرافی یه دکتر خوب برای مامانی پیدا کردیم که تحت نظر اون باشه در اون دوران 2بار آزمایش غربالگری و وچند بار سونوگرافی رفتیم روزی که برای تعیین جنسیت رفتیم  من و مامانی و مامان جون دل تو دلمون نبود مامانی رف...
2 مرداد 1392

ورود من و تو به خونمون

عزیز مامان روز دوشنبه 17 تیر ماه 92 ساعت 11 صبح بود که بابایی و عمو محمود اومدن دنبال من وتو و مامان معصوم وکارای ترخیصمون و انجام دادن. نیکای عزیزم اگه یه روز مجبور باشم انتخاب کنم بین دوست داشتنت یا نفس کشیدن از آخرین نفسم استفاده میکنم تا بهت بگم دوست دارم ساعت 1 بعداظهر بود که به خونمون رسیدیم، جوجوی مامان همه(باباحاجی-باباولی-مامانجون-عمه جونی-محدثه جونی-زندایی جون-دایی علی)منتظر اومدن ما بودند، بابا جون زحمت کشیدند گوسفندی برای سلامتیمون قربونی کردند.  من و بابایی با هزاران بوسه و ذوق فراوان دخمل کوچولومون و که شما باشید وارد خونمون کردیم حالا دیگه ما یه خونواده ی 3 نفری هستیم.  قربون دخمل كوچولوم برم كه با عر...
6 مرداد 1391